در درس "اسلام شناسی " - حسینیه ارشاد- نقل کردم که :

در سال ١٣٣٨ ، انجمن دانشجویان ایرانی فرانسه - که آن ایام دست ِ دستهایی بود ! - جلسه ای داشت با حضور آقای "جهانگیر تفضلی" ، و آقای رزم آرا سخنرانی می فرمود و تعبیراتی از این قبیل که : « من هر وقت در ایران ، از جلو مسجدی می گذشتم و صدای واعظی را می شنیدم ... حالم به هم می خورد ، اوغم می گرفت ! من این مذهب را دوست ندارم ، متنفرم . این آخوندها عامل بدبختی مملکت و پایگاه استعمار بوده اند ...».

من برخاستم و هر چه جزّ و پَر زدم ، اجازه حرف زدن ندادند . نوبت گرفتم ، نوبتم نمی شد . تا با داد و قال خودم را بر جلسه تحمیل کردم و گفتم : من از این آقای ... تعجب می کنم . امروز ، به دورترین قبیله آفریقایی هم اگر سر بزنید ، این اصل بدیهی اخلاق و تمدن را آموخته اند که به عقیده دیگران ظاهراً احترام بگذارند . شما تا چه حد "امپر مآبل" هستید که سالها در مرکز تمدن و آزادی عقیده و احترام به عقاید دیگران زندگی می کرده اید و هنوز نم رطوبتی از مدنیت به درزتان نرفته است ؟ شما که از همه دعوت کرده اید ، احتمال می دهید که کسانی چون من ، هنوز خیلی روشنفکر نشده باشند که بتوانند فرمایشهای شما را تحمل کنند ، چگونه بدون رعایت حرمت عقیده امثال من ، اینچنین هتاکی و اهانت می کنید ؟ ثانیا ً ، آقا جان ! مذهب که کلوچه قندی نیست که با ادا و اطوار ِ خاص ِ زنان آبستنی که ویار کرده اند و برای شوهرانشان ناز می کنند بگویید : من مذهب را اصلا ً دوست ندارم ! ثالثا ً گفتید آخوندها پایگاه استعمار بوده اند . این یک مسئله ذوقی نیست که بگویید من آخوند دوست دارم ، من آخوند دوست ندارم ؛ این یک مسئله عینی و تاریخی است . باید سند نشان دهید و مدرک .


تا آنجا که من می دانم ، زیر تمام قراردادهای استعماری را کسانی که امضا گذاشته اند ، همگی از میان ما تحصیلکرده های دکتر و مهندس و لیسانسیه بوده اند و همین ما از فرنگ برگشته ها . یک آخوند ، یک از نجف برگشته اگر امضایش بود ، من هم مثل شما اعلام می کنم که : آخوند دوست ندارم !

از آن طرف ، پیشاپیش هر نهضت ضد استعماری و هر جنبش انقلابی و مترقی ، چهره یک یا چند آخوند را در این یک قرن می بینیم . از سید جمال بگیر و میرزا حسن شیرازی و بشمار تا مشروطه و نهضت اخیر [ ملی شدن نفت ] ...

شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

آقای خدابنده لو از آن راننده هایی است که هر وقت ، تصادفا نوبتش به من می رسد سر از پا نمی شناسم ؛ از بس که در طول مسیر مطالب حکمت آمیز فراوان می گوید ؛ از آنها که وقتی با او خداحافظی می کنی تا به خانه برسی و حتی مدتها بعد ، به آن فکر می کنی و دوست داری حرفهایش را برای دیگران هم نقل کنی .

دوست دارم یک بار بخشی از چیزهایی که از او یاد گرفته ام در اینجا بیاورم ، اما چون این روزها ، روزهای شادی و نشاط و عید و این جور چیزهاست ، می خواهم یکی از خاطرات او را ذکر کنم که وقتی گفت ، همۀ کسانی که در پراید صمیمی او نشسته بودیم از خنده روده بر شدیم .

*

می گفت : مدتی رانندۀ دانشکدۀ خبر بودم و هر روز چهارشنبه استادی را که دیگر سنش از دورۀ جوانی گذشته بود از خانه تا دانشکده و از دانشکده تا خانه می آوردم و می بردم . روزی این استاد گفت : دیروز اتفاق جالبی برایم افتاد و آن این بود که وقتی از متروی میرداماد ( حقانی فعلی) خارج شدم و از پله های پارکینگ پایین آمدم تا به سمت ماشینم بروم ، ناگهان یک پژو 405 جلوی من توقف کرد  و برایم بوق زد . اول فکر کردم اشتباه می کند . باز هم بوق زد که سوار شو . نگاه کردم دیدم رانندۀ آن عبا و عمامه دارد . باز هم امتناع کردم . شیشه را پایین کشید و گفت : آقا ! بفرمایید سوار شوید . گفتم : نه ، متشکرم . باز هم اصرار کرد و گفت : آقا ! من در خدمتتان هستم ، سوار شوید . بالاخره سوار شدم و وقتی به ماشین خودم رسیدم ، گفتم : من پیاده می شوم . در حالی که از ماشین خارج می شدم ، به من گفت : آقا ! شما از من نپرسیدید که برای چی من شما را سوار کردم ؟ با کمی خجالت گفتم : آقا ! شما با آن عبا و عمامه و آن همه اصرار ، جوری برخورد کردید که من ترسیدم سوار ماشین شما نشوم ! خندید و گفت : پس بگذار برایت بگویم . من تا ساعت چند باید در این پارکینگ منتظر می شدم که ببینم کجا جای پارک پیدا می کنم و وقتی پیدا کردم کسی زودتر از من به آنجا نرسیده باشد ؟! گفتم هم شما را به ماشینتان می رسانم و هم من خیلی راحت یک جای پارک بی دردسر پیدا می کنم !

 

* به این مطلب ، چندین سایت لینک داده اند که از جمله آنها ، سایت تحلیلی خبری عصر ایران و پایگاه اطلاع رسانی حزب اعتماد ملی است .

یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()